آخرين منزلگاه ها

محاکمه بزرگ

برونو گرونينگ با وکيل خود آقای دکتر شواندردر چهارم مارس 1955، بارديگر دادستان بر عليه برونو گرونينگ اقامه دعوا نمود. دوباره برونو گرونينگ را متهم به عدول از قوانين درمانگری کرده بودند. مورد ديگر اتهام مسامحه کاری در رابطه با يک دختر بيمار بود. دادستان ادعا داشت که برونو گرونينگ مسئول فوت آن بيمار بوده است.

برونو گرونينگ بعد از دريافت شکايتنامه، نامه ذيل را به دوستان خود می نگارد:

"دوستان عزيز من!

در اين روزها تمامی جرايد و فرستنده های راديوئی، در رابطه با من خبری را مُنتشر کرده اند که بر طبق آن، دادستان دادگاه شعبه دوم شهر مونيخ، بر عليه من بخاطر مرگ يک دختر هفده ساله مبتلا به سلّ اقامه دعوا نموده است، و مدعی ست که من به او قول شفاء داده و او را از رفتن به پزشک و اقامت در آسايشگاه مسلولين منع نموده ام، و بنا بر اين ادعا، مرا مسامحه کار و مسئول مرگ اين دختر معرفی ميکند.

برای هرعقل سليمی که اين اخبار را به دقت تعقيب و به طرز و محتوای آن نظر کرده باشد، محرز ميشود که چه اهدافی تحت اين شکايت بازی ها نهفته است: ايجاد سردرگمی در ميان دوستان معتقد، پراکنده نمودن طالبان، دور نگهداشتن آنها از طريق الهی، و منصرف نمودن آنها از آشنائی و آگاهی بيشتر با آموزشهای من. با استفاده از تمام امکانات سعی د رجلوگيری از فعاليت های من و اتحاديه گرونينگ ، و فعاليت همه شما ميگردد.

اينکه موضوع درست برعکس آن ادعاها ست، برای ماها معلوم و مُبَرهن ميباشد. و من د راينجا نيازی به توضيحات بيشتر نمی بينم، شما خود بهتر ميدانيد که من هرگز به کسی قول شفاء نداده و هيچ فردی را از رفتن به دکتر منع نکرده و نمی نمايم.

من در سال 1952، از همين اتهامات وارده تبرئه شدم. عجيب نيست که اتهام مسامحه کاری و فوت آن دختر بيمار، که به سالهای 1949 الی 1950 مربوط ميشود، در دادگاهی که در سال 1952 بر عليه من تشکيل يافت، پيش روی قاضی بود، ولی بدان اهميتی داده نشد، و قضات بدان عطف توجه ننمودند. شايان توجه است که تاريخ شروع تجسُسات وکنکاش ها در اين زمينه، درست با تاريخ اعلان تشکيل »اتحاديه گرونينگ« انطباق دارد. در هفته آخر سال 1953 تشکيل اتحاديه اعلان گرديد و متعاقب آن در برج اول سال 1954، تعداد زيادی از سرپرستان و اعضاء انجمن های محلی از سوی پليس بازجوئی و تحت نظر قرار گرفتند."

تدارکات دادگاهی بيش از دو سال تمام ادامه داشت. سعی اوليای امور اين بود، امکانات دفاعی را برای برونو گرونينگ تا حد ممکن مشکل سازند. تقريباً تمام شاهدانی که بر له برونو گرونينگ بودند، به عناوين مختلف از طرف دادگاه مورد قبول وااقع نشدند، ولی همه شاهدانی که بر عليه برونو گرونينگ اسم نويسی کرده بودند، بدون استثناء، مورد تأييد قرار گرفتند. اويگن اندرلين و اوتو مِکلِنبورگ نيز جزو شاهدان بودند. آنزمانی که برونو گرونينگ مِکلِنبورگ را بخاطر رذالت و سودجوئَيهايش طرد کرده و از او جدا گشت، مکلِنبورگ قسم خورده بود که از برونو گرونينگ انتقام سختی بگيرد. اکنون ميديد که آن لحظه فرا رسيده است. لذا در دادگاه بعنوان شاهد، با سخنانی تند، و با افتراهای ناروا برعليه برونو گرونينگ به پا خاسته بود.

برونو گرونينگ در جایگاه  مجرمين

از نقطه نظر اتهامات راجع به اهمال کاری و مرگ بيمار مذبور، نقش اساسی ای بر عهده مکلِبورگ بود، زيرا که او در آن تاريخ مديرت برنامه های برونو گرونينگ را بعهده داشت.

در نوامبر سال 1949، کارمند بانک، اميل کوفوس با دختر هفده ساله اش روت، در يکی از سخنرانی های برونو گرونينگ شرکت کرده بود. دخترش از هر دو شش، مبتلأ به بيماری سل بود.

برونو گرونينگ، در اين برخورد از حال و سرانجام آن دختر آگاهی يافته و ميداند که ديگرهيچ کمک اساسی از برای آن دختر ممکن و ميسر نيست. و اين موضوع را به پزشکی نيز که د رآنجا حاضر بود محرمانه بيان ميدارد. ولی مِکلِبورگ پافشاری نموده، و از برونو گرونينگ ميخواهد که با دختر و پدرش اميل کوفوس به صحبت بنشيند. بدينسان ديداری بين آنها صورت می پذيرد. برونو گرونينگ به دختر، که از معالجات پزشکان مأيوس گشته بود، دلداری داده، و از او ميخواهد که باز جهت معالجه به پزشک مراجعه نمايد. پدر او قول ميدهد که اين کار را حتماً انجام بدهد.

بعد از آن، مکلِبورگ برونو گرونينگ را از مکاتبات پستی ای که بين او و کوفوس انجام گرفته بود، بی اطلاع ميگذارد. تازه در ماه می سال 1950 بود که برونو گرونينگ دوباره از روت خبری ميشنود. پدرش در اين فاصله نامه های چندی به برونو نوشته و از او تقاضای عيادت از بيمار را کرده بود. ولی مِکلِبورگ نامه ها را بدست برونو نداده، و خودسرانه، بدون اطلاع برونو گرونينگ تاريخ ديدار دوباره ای را تعيين کرده، و کمی قبل از موعد ديدار برونو گرونينگ را مجبور ميکند که به همراه او به عيادت بيمار برود.

مکلبورگ با همسرشمِکلِبورگ در دادگاه ادعا ميکرد که گرونينگ به دختر قول شفا داده بود. در اصل او بود که به پدر دختر قول داده بود که کاری خواهد کرد که برونو گرونينگ عهدار شفاء دخترش گردد. مِکلِِبورگ اميدوار بود که از اين طريق مبلغ هنگفتی از پدر بيمار دريافت بنمايد. ولی کار بدانجا نکشيد، زيرا مدت کوتاهی بعد از آن ديدار، برونو گرونينگ از مکلِِبورگ جدا شد.

اين ادعا که برونو گرونينگ روت کوفوس را از رفتن به پيش پزشک منع نموده بود، اتهام بس ثقيلی بود. البته شاهدان حضور يافته در دادگاه برعکس اين امر را بيان داشته، و ميگفتند که برونو گرونينگ در اولين ديدار خود با روت، او را به رفتن به پيش پزشک ترغيب نموده است. و همچنين برونو گرونينگ در پائيز سال 1949 در يک نطق راديوئی، از مستعمان خود ميخواهد که بموازات شفاجوئی از طريق روحی، از ادامه رفتن به دکتر و کنترل پزشکی نپرهيزند، به پزشک اعتماد کنند و بعد از صحت، شفايابی خود را از سوی پزشک معالج به تأييد برسانند.

روت کوفوس، که تا آن موقع بکرات تحت روشهای مختلف و حتی دردآور، قرار گرفته و از هيچ کدام از مساعی پزشکی نتيجه رضايت بخشی حاصلش نشده بود، از رفتن دوباره به پيش دکترها سر باز ميزد. او در سيم دسامبر سال 1950 در اثر بيماری بدرود حيات گفت.

دکتر اوتو فريهوفر در مورد روت کوفوس، بعد از بررسی و تحقيق، از ديدگاه پزشکی نظريه ذيل را اعلام داشت:

" هر فرد معمولی نيز، با مختصر دقت در اين باب، بسان اداره بهداری شهر زکينگن به اين نتيجه خواهد رسيد، که شفايابی روت کوفوس بنا به نتايج آزمايشات، و پرونده پزشکی، از ديدگاه يک بشر غير ممکن بوده است. همانطور نيز هر پزشک غير وابسته، صادق و مسئول، با آگاهی از متدها و داروی های مکشوفه تا آن تاريخ، بايد نظريه آقای پروفسور ليدتين را از شهر مونيخ، قبول بنمايد که بنا بر آن، قبل از سال 1949، احتمال چندانی به شفايابی روت کوفوس نميتوانست وجود داشته باشد.

برای من بسی شگفت آور است که بيمار تا تاريخ سيم دسامبر سال 1950 در قيد حيات بوده است، واينکه احتمال تأثير گذاری برونو گرونينگ موجب بيشتر شدن طول حيات بيمار گشته، بسيار قوی ست.

من بعد از بررسی ها و تحقيقات های خود بعنوان پزشک، به اختصار چنين نظر ميدهم، که ادعاهای مبنی بر اين:

  • که امکان شفاء وجود داشته است،

  • که روت کوفوس در غير اين صورت، يعنی بدون ديدار با برونو گرونينگ، امکان حيات طولانی را ميتوانست داشته باشد،

نه قابل پيش بينی ميتوانست باشد، ونه طرح همچون موضوعی مجاز ميباشد."

تناقض محتوائی اتهامات دادستانی بر عليه برونو گرونينگ را در آن تاريخ مدير يکی از دبيرستانهای آلمان، بنام آقای ژوزف هوفمان، در يک نوشته ای به تاريخ 1959 چنين روشن مينمايد:

"غالباً برای دريافت و متجلی نمودن حقيقت کافيست که موضوع را از بُعد معکوس آن تحت بررسی قرار داد.

ما ميتوانيم اين روش را در رابطه با موضوع روت کوفوس نيز بکار به بنديم. من از اين فرض حرکت کرده و ميگوئيم که بيمار مبتلاء به سل ، يعنی روت کوفوس، در مراحل اوليه بيماری به برونو گرونينگ مراجعه کرده، و برونو گرونينگ يکسال و نيم تمام خود را با اين مريض مشغول داشته و ور رفته است، بدون اينکه نتيجه مطلوبی عايد گردد. ما اين مرحله را مرحله A نامگذاری ميکنيم.

بعد از نگرفتن نتيجه مطلوب، روت کوفوس به پروفسورها و پزشکان متخصص مراجعه کرده، و چون مساعی پزشکی قادر به نجات او نميشوند، روت کوفوس فوت ميکند. اين مرحله را ما مرحله B ميناميم.

محاکمه شروع ميشود، دکترها و کارشناسان به صحنه ميآيند. از اين ها درخواست ميشود که حقيقت امر را روشن نمايند. من قول ميدهم، که تمامی پروفسورها، پزشکان، و کارشناسان و انستيتوت های معتبر جهانی، همه مرحله B را مطرح کرده، و به تبرئه برونو گرونينگ رأی خواهند داد، زيرا که خواهند گفت، چگونه ميتوان معلوم کرد که در طول يک سال ونيم چه عملکردی از سوی متهم صورت پذيرفته، و اصولاً چه چيزی را ميتوان اثبات نمود؟ در اين مورد هرگونه داوری بر عليه برونو گرونينگ مضحک و بی معنی خواهد بود!

و دقيقاً در شکايتنامه دادستانی ، مرحله B مطرح ميباشد. بنا براين تمام کارشناسان، و افراد مسئول و با وجدان آگاه، تبرئه برونو گرونينگ را خواهان خواهند بود."

در ماه جولای سال 1957، هيئت منصفه دادگاه مونيخ به تبادل نظر در اين مورد می پردازد. برونو گرونينگ از اتهام به اهمالکاری در رابطه با روت کوفوس، تبرئه شده، ولی بخاطر دارا نبودن مجوز درمانگری به پرداخت دو هزار مارک جريمه نقدی محکوم ميگردد.

با اينکه در نظر اول، حکم دادگاه مثبت به نظر ميرسيد، ولی برونو گرونينگ با رأی دادگاه موافق نبود، زير اين رأی دادگاه برای او حکم منع اکيد شفارسانی به دردمندان را داشت. ارزيابی و برداشت نادرست وکيل مدافع که بر خلاف برونو گرونينگ، حکم دادگاه را رضايت بخش ميديد، موجب شد که برونو گرونينگ تقاضای استيناف نکند. برعکس، دادستان که علناً از سوی بعضی از سردمداران به ميدان فرستاده شده بود، تقاضای تجديد و ادامه دادگاه را نمود. به اين ترتيب قرار بود که برونو گرونينگ را خُرد و بی حرمت نمايند، و طالبان ومستمندان و دردمندانی را که ميتوانستند بدون پرداخت پشيزی بشفاعت برونو گرونينگ سلامتی خود را بازيابند، به ترديد واداشته و پرونده برونو گرونينگ را بربندند. دادگاه تجديد نظر در اواسط ژانويه 1958 آغاز به کارنمود.

جدائی از اتحاديه گرونينگ 

در فاصله بين دو دادگاه، در اکتبر سال 1957، بين برونو گرونينگ و مديريت اتحاديه اختلاف افتاد. بوروکراسی حاکم بر اتحاديه موجب ناهمآهنگی های شديدی در داخل آن گشته بود.

علت مشاجرات، حکم دادگاه بود، که بر مبنای آن برونو گرونينگ ميبايست در فاصله کوتاهی جريمه نقدی دوهزار مارکی را به پردازد. ولی بعلت اينکه برونو گرونينگ شفارسانی ها را رايگان و بدون قبول پول انجام ميداد، لذا قبل از شروع دادگاه، هيئت رئيسه اتحاديه تصميم گرفته بود که مخارج دادگاهی را بعهده بگيرد. ولی بين اعضاء هيئت رئيسه در اينکه آيا جريمه نقدی نيز جزو مخارج دادگاهی محسوب ميشود، اختلاف نظر شديدی پيدا گشته بود. بعد از مباحثات طولانی، قرار بر اين شد، که از طريق بررسی قوانين و پاراگراف ها و غيره تحقيق نموده و روشن نمايند که آيا اصولاً اتحاديه مجبور به پرداخت اين مبلغ ميباشد، و يا نه؟ و تازه در صورت تأييد و تصميم به پرداخت، در مرحله بعدی به تهيه پول اقدام گردد. فرصت چندانی باقی نمانده بود، و در صورت تأخير پرداخت جريمه، ميبايست برونو گرونينگ در قبال آن به زندان برود. بدين ترتيب اختلافات بالا گرفت، و برونو گرونينگ، از اتحاديه بيرون رفت.

بعد از آن، برونو گرونينگ در يک بيانه 62 صفحه ای، به شرح فعاليت ها، نقاط ضعف، و لطمات وارده به او از سوی اتحاديه ميپردازد. در جمع بنديی خود ازاتحاديه مينويسد:

برونو گرونينگ

"من وقتی که امروز بين آن افرادی که در گذشته بدور من حلقه زده بودند(سود جويانی نظير مکلنبورگ، اندرلين، شميت، و هولزمان) و اعضاء هيئت رئيسه اتحاديه مقايسه ای انجام ميدهم، هربار به نتيجه يکسانی ميرسم: در تحليل نهائی، روال امروز جريانات فرقی با آن زمان ننموده است. توسط آنانی که خود را بهترين و نزديکترين دوستان من محسوب ميکنند، چيزی غير از آن دوران گذشته نصيب من نشد. آن زمان دستياران و کلاهبرداران، سعی در فريب دادن من ميکردند، و امروزه دوستان از حمايت من کوتاهی نمودند، بدين ترتيب که آنها در مقابل تهمت ها و تحريکات جرايد اقدامی ننموده و به تماشا بسنده کردند، آنها از کمک های لازم بمن دريغ نمودند؛ من بخاطر خرابی ماشين قادر به سرکشی انجمن ها نشدم، و کسی عهده دار تعمير آن نگشت. آن لحظه ای که من لازمشان داشتم، غايب بودند. آنها برعکس به اغتشاشات دامن زدند. آن دوستانی که بعلت دارا بودن امکانات و رُتبه های دنيوی و مدارج دانشگاهی قادر به پشتيبانی از من بودند، در لحظه موعود، حاضر نبودند، تا من به آن مأموريتی که در اين دنيای خاکی عهدار آن هستم، به پردازم.

هيچ يک از اين دوستان آن تلاشی که لازم بود، نکرد، جهت رهاسازی من به پا نخاست، و در واقع هيچکدامشان جرأت حمايت از من را نداشتند. آب از آب تکان نخورد. خود را سرگرم پاراگراف ها کردند، وتنگ نظرانه تصميم از پس تصميمی گرفتند. هيچ کس بخاطر من پيکار ننمود، هيچ کس بی چون و چرا از برای من به ميدان نيآمد، هيچ کس با تمام نيرو بر عليه آنهمه ناملايمات، تهمت ها و افتراهای وارده از سوی جرايد و غيره که در طول محکمه، صورت گرفت، قد برنيفراشت، بعنوان دوست به مدد من نيامد، ماشين را به تعمير نبرد، حتی کارهای پيش پا فتاده ای را که لازم بود انجام نداد، دوش بدوش من نيامد، خود را سپر نساخت، تا من فرصت کافی جهت امری که از برای آن در اين دنيای خاکی هستم، بيابم:

به انسانها وساطت نيروی حياتبخش را نموده و آنها را بسوی ايمان هادی باشم.

لازمه اين امر، آرامش است؛ نبايستی کشمکش ها واختلالات نابهنجار دنيوی مکرراً مانع آن گردند. من حقيقتاً در قبال اين خدشه زنی ها، به باروئی دفاعی احتياج دارم، تا بتوانم بی دغدغه و دور از اين اخلالگريها، آنی را که به من عطا گشته است، به منصه ظهور برسانم. هيچ يک از دوستان، و يا آنانی که خود را دوستان من محسوب ميدارند، اين ضرورت را درک نکردند. و اين بسی شرم آور است و از برای من مأيوس کننده:

  • هدف سود جويان کسب منافع ماديشان بود، و بعنوان افرادی حريص و پست مشخص شدند.

  • دوستان اتحاديه گرونينگ اهمال کار، بی تفاوت، و راحت طلب.

و نتيجه يکی ست:

من رها نگشتم. اکثر دوستان عضو هيئت رئيسه اتحاديه، به قول خود عمل نکردند. برعکس؛ تدابير اتخاذ شده از سوی آنها، مرا بيشتر به بند کشيد."

بدنبال بيرون رفتن برونو گرونينگف، و بعداز کناره گيری بعضی از اعضاء هيئت رئيسه، طولی نکشيد هيئت رئيسه ئی که تا آنزمان حتی قادر به ثبت رساندن رسمی اتحاديه نگشته بود منحل واتحاديه به ادامه کار خود خاتمه داد. متعاقب آن سازمان ديگری به سرپرستی اريش پئلچ (مسئول آلمان)، و الکساندر لوی(مسئول اتريش) در سال 1958، ايجاد گرديد. ولی اين سازمان نيز نظير تشکيلات های قبلی نتوانست وظائف خود را آنطوری که برونو گرونينگ آروز داشت، به انجام برساند، در اسانامه اين انجمن حتی اسمی نيز از برونو گرونينگ برده نشده بود.

کلام او مرض را دور ميسازد

پاورقی در نشريه ' نويئن بلات' به تاريخ5،9،1957
اصل گزارش مطبوعاتی

برونو گرونينگ باوجود اين مصائب و درگيری ها، به فعاليت خود در امر شفاء رسانی ادامه ميداد. در اين رابطه آقای دکتر هورست مان، در سلسله نگارشات خود در روزنامه "برگ نوين" تحت عنوان "کلام او مرض را دور ميسازد" از جمله مينويسد:

"صبح فردای آن روز من از هاملِن به سوی اشپرينگه که شهر کوچکی ست واقع در دايستر رهسپار شدم. اينجا نيز انجمنی بنام برونو گرونينگ تشکيل گشته است. موجب تشکيل اين انجمن، شفايابی انسانهائی ست که از اين طريق سلامتی خود را بازيافته اند. اينجا نيز من همان چيزی را مشاهده کردم که قبلاً در مناطق مختلف شلِسويگ هول اشتاين، آگسبورگ، هاملن، وين، پلوخينگن شاهد آن بودم: مردم از جاهای خود بلند شده و بمن از شفايابی های خود تعريف ميکردند. آنها اسامی پزشکانی را که قبلاً تحت معالجه آنها قرار داشتند، بر ميشمردند. آنها سلامتی بازيافته خود را مرهون برونو گرونينگ ميدانستند، و از اين بابت شکرگذاری کرده و همواره حاضر به تأييد دوباره و امضاء قسمنامه بودند.

» خانم پنجاه ساله ای بنام يولی پروهْنِرت از شهر هانور، تعريف ميکرد: مفصلهای لگن خاصره من از همان سنين طفوليت از جا در ميرفتند، بعدها فقط با چوب های زيربغل قادر به راه رفتن بودم. پزشک معالج تنها کاری که ميتوانست، تخفيف ناراحتی من بود. من يکبار در حين سخنرانی برونو گرونينگ، عکس العملی در وجود خود احساس کردم. پشتم که کاملاً خم گشته بود، دوباره راست شد و من قادر به راه رفتن گشتم. از آن تاريخ هيچ گونه ناراحتی نداشته ام.«

»آقای ويلهلم گابرت از هاملن ميگفت: مبتلآ به رماتيسم مفاصل بودم، و همچنين جوشزدگی و آبسه نيز هميشه آزارم ميداد. آقای برونو گرونينگ مرا ا ز آن وضع رهائی بخشيد.«

»آقای کورت سِوِن از اِوئستورف گزارش ميداد: دردهای شديد کيسه صفرا فقط با تزريق مورفين برايم قابل تحمل بود. من از برونو گرونينگ از اينکه مرا از اين درد و عذاب رهانيد، متشکرم.«

»آقای روبرت تايس از اشپرينگه، گزارش ميداد: من شديداً دچار مرض قند شده بودم، ولی از آن خطرناکتر سستی و ضعف عضلات قلبم بود. امروزه هر دو بيماری از بين رفته اند. و من از اين سبب خود را مديون برونو گرونينگ ميدانم.«

سپاسگزاری خانمی با همسرش

خانمی در حال سپاسگزاری از برونو گرونينگ

اين ها فقط چند نمونه از انبوه شفايابی هائی هست که من شاهد گزارششان از سوی زنان و مردان، کودکان و پيرسالان بوده ام. خيلی ها بيماری های گذشته خود را نام ميبردند، ميشمردند: سردرد، التهابات عصبی، بيماری سياتيک، ناراحتی های کيسه صفرا، بيماری های کليوی، لمسی ، اختلالات قلبی و غيره.

ولی آنچه که مرا بيش از همه تحت تأثير قرار داد بود، تعريف های حضار در آن گردهمآئی ها بود. آنها از تغييری درونی در خود صحبت ميکردند، از تحولی معنوی که توسط برونو گرونينگ به آنها اعطا گشته بود؛ خودبينی ها، مالپرستی ها جای خود را به آرامش و صفای درونی و همنوع دوستی داده بودند.

در طول صحبت هايم با انسانهائی که توسط برونو گرونينگ شفاء يافته بودند، اين سئوال در من تقويت می يآفت: آيا هر فردی شفاء پذير است، آيا هر مرضی قابل شفاء است؟ حد و مرز اين نيروئی که از برونو گرونينگ ساتع ميشود، تا به کجاست؟ آيا در بطن اين همه قدرت امکان نهفته بودن خطری نميباشد؟ [...]

من در ديدار آخری خود با برونو گرونينگ اين سئوال را مطرح کردم. او در جواب گفت: »من هرگز نميتوانم کسی را مجبور به چيزی بنمايم، هر گاه کسی با طيب خاطر، خواستار و مشتاق پذيرش اين نيروی نظم آور نباشد، آنموقع درمن نيز آمادگی مداخله موجود نخواهد بود. من از اين افراد ميخواهم که اين بند اهريمنی را گسَسته و از خود دور سازند، بندی که مانع پذيرش شفا ست.«

من در پايان صحبتم پرسيدم: امراض دارای شدت و خطرات گوناگون هستند؛ فرض نمائيم که شخصی به مرض بسيار سختی مبتلاء ست، و از سوی پزشکان مختلف جواب شده است، و اکنون توسط دکتری که تحت معالجه اوست، از شما ميخواهد که سر بالين او بيائيد، آيا شما قادر به ياری چنين کسی ميباشيد؟

گرونينگ بدون اينکه مکثی بکند، گفت: »آری، هرگاه خواست چنين بيماری از روی ايمان باشد ، و پزشک معالج به راهی که بيمار انتخاب کرده است اعتماد نمايد، بی شک موفقيت حاصل خواهد آمد. اين اعتماد جمعی(پزشک و بيمار) موجب شکفتن نيروی غريبی در آن فرد خواهد گرديد. غالباً هرگاه که انسان بيمار در عمق ناميدی و يأس است، و برای نجات خود همچون غريقی به هر چوبکی دست دراز ميکند، موفقيت سريع تر بسراغش ميآيد. "

ادامه محکمه

دادگاه تجديد نظر برای برونو گرونينگ از وهله شروع ، با بار منفی همراه بود، زيرا که تقاضای استيناف نه از سوی او بلکه از طرف دادستان انجام يافته بود. نه فقط اين اهمالکاری وکيل به ضرر برونو گرونينگ تمام شد، بلکه عقب انداختن تحويل پرونده های مربوطه به وکيل مدافع جديد نيز باعث فقدان آمادگی لازم او در دوره جديد محاکمه گرديد.

نقطه منفی ديگر، آمادگی کامل شاهدان طرف مخالف بود، گوئی همه قبلاً گفته های خود را همآهنگ کرده بودند. آنها همه گفته های خود را بر "منع رفتن به پزشک" متمرکز کرده بودند.

رأی اين دفعه دادگاه:

هشت ماه حبس بخاطر اهمالکاری وتخطی در مورد روت کوفوس، و پنج هزار مارک جريمه نقدی بخاطر درمانگری غيرمجاز. دادگاه، اين حکم را بقيد التزام، تعليقی اعلان نمود؛ يعنی اينکه هرگاه در آينده، از برونو گرونينگ قصوری دراين باب سر بزند، آنزمان حبس و جريمه نقدی تعيين شده مذکور بر جرائم جديد اتخاذ شده، علاوه خواهد گرديد.

خانم آنی فرئيين اِبِنر فون اشنباخ، که شخصاً در هر دوی اين دادگاه ها حضور داشت، حکم دادگاه را ننگی برای جامعه آلمان خواند.

برونو گرونينگ ميگفت، او بخاطر خوبی کردن، مجازات ميگردد. او افسوس ميخورد به اينکه در طول هردو دادگاه هيچ کس علاقه ای بدانستن چگونگی شفايابی ها نشان نداد، حتی وکلای مدافع او نيز از اين امر مستثنی نبودند. اگر به اين نقطه پرداخته ميشد، آنموقع معلوم ميگشت که عملکرد و تأثيرگذاری او با متدها و اصول و طرز معالجه پزشکی معمول هيچگونه ارتباطی ندارد. در صورت ترتيب اثر دادن به اين موضوع، ميبايستی محاکمه را ختم ميکردند. ولی کسی به روشن نمودن اين مطلب علاقه و توجهی نداشت. همه ازبَدْوِ محاکمه، نظر خاصی نسبت به برونو گرونينگ داشتند، و هيچ کدام از ايشان حاضر به عدول و تجديد نظر در افکار و نظرات خود نبودند.

البته اين بار نيز دادگاه پايان نپذيرفت، زيرا برونو گرونينگ بر عليه اين حکم درخواست استيناف نمود. قرار بر اين شد، که در تاريخ بيست و دوم ژانويه 1959 محکمه در دادگاه عالی استان بايرن در مونيخ تشکيل گردد. و اما در اين فاصله حوادث حُزن انگيز ديگری در زندگی برونو گرونينگ رخ داد.

پايان راه در پاريس

برونو گرونينگ با همسرش خانم يوزئتهبرونو گرونينگ در اواخر پائيز سال 1958 بهمراه همسر دوم خود خانم ژوزت، که در سال 1955 با او ازدواج کرده بود، راهی پاريس گرديده و در آنجا از سوی دوستشان دکتر پيِر گروبون، متخصص بيماری های سرطانی، معاينه شد. نتيجه مطالعه عکسهائی گرفته شده، سرطان حاد معده بود. دکتر گروبون ميخواست د راسرع وقت عمل نمايد، ولی برونو گرونينگ حاضر بدين کار نشد.

او برای آماده کردن جشن کريسمس(سالگرد ميلاد حضرت مسيح) در انجمن ها، دوباره به آلمان بازگشت نموده و در چهارم دسامبر از جمله نوار سخنرانيی را جهت پخش در جشن کريسمس انجمن ها تهيه ديد. پس از آن باز با همسر خود راهی پاريس گرديد. دراين فاصله دکتر گروبون جراح معروف سرطان، دکتر بلانگر را در جريان گذاشته بود. عمل جراحی درهشتم دسامبر در کلينيک دکتر بلانگر واقع در روهنر، در نزديکی مونتمارته، صورت پذيرفت. پزشکان بعد از باز کردن معده، از ديدن آن، يکّهِ خوردند: وضع معده حادتر و وخيم تر از آن بود که آنها برمبنای عکس های گرفته شده تخمين زده بودند.

معده را بخاطر غيرعلاج بودن آن دوباره بهم دوختند.

در اين مورد همسرش ژوزت مينويسد:

" پزشکان معالج هاج و واج مانده بودند، زيرا از ظاهر برونو، به هيچ وجه نميشد وضع وخيم و دردهای هولناک درونی او را تشخيص داد. او به راحتی نفس ميکشيد، سوخت ساز بدنيش مرتب بود، و نتيجه آزمايش خون نيز بسيار عالی و رضايتبخش بود. درصورتی که در چنين مرحله از بيماری، مريض قادر به هضم خوراکی نيست، حتی خوردن مقدار بسيار کمی غذا موجب استفراغ ميگردد، و بدين منوال مريض کم کم در اثر عدم تغذيه و گرسنگی ممتد، محکوم به مرگ است. ولی حال برونو گرونينگ اينچنين نبود.

برونو گرونينگ

در حالی که پزشکان شگفت زده از اين حالت و بهبودی سريع جای زخمها بودند، او دوباره به آلمان بازگشته و در جشن کريسمس شرکت نمود.

در اواسط ژانويه 1959 در ديداری که او با دو سرپرست اتحاديه نو بنياد داشت، به آنها رهنمودهای لازم را جهت سازماندهی بنياد جديد داد. آن دو شخص نميتوانستند تصور بکنند که اين آخرين ديدار آنها با برونو گرونينگ باشد.

او دوباره در بيست ويکم ژانويه رهسپار پاريس گرديد. بخاطر انسداد انتهای روده بزرگ، ميبايست، عمل جرای صورت ميگرفت. در بيست و دوم ژانويه 1959 رأس ساعت نُه قبل از ظهر، يعنی درست موعدی که قرار بود دادگاه تجديد نظر به کار خود آغاز نمايد، برونو گرونينگ دوباره زير تيغ جراحی قرار گرفت. او که انسانهای بيشماری را از رفتن به اطاق عمل خلاص نمود بود، ميبايست خود به آن تن درميداد، او قادر و مجاز کمک به خويشتن نبود.

زمانی که در آن صبح، روی تخت جراحی، بيهوش افتاده بود، بناگاه رعد و برق و رگبار تندی در پاريس شروع شد؛ همسرش چنين مينويسد:

"حادثه طبيعی شگفت انگيز يست : در بيست و دوم ژانويه 1959، هنگامی که برونو گرونينگ بيهوش دراز کشيده بود، ناگهان آسمان آبی و روشن پاريس تيره گشت ، و همزمان، رعد و برقی غريب و رگباری تند شروع گرديد. هوا چنان تاريک شد، که در آن وقت روزهمه مجبور به روشن کردن چراغها شدند. همه پرستاران کلينيک از آن وضع و تغيير ناگهانی هوا اظهار تعجب ميکردند.

در روزهای بعد عمل جراحی، درجه حرارت، فشارخون و نبض برونو گرونينگ کاملاً طبيعی بود. او حتی دو بار از رختخواب برخاست و روی مبل نشست."

در بيست و پنجم ژانويه، به کوما رفت، و روز بعد، در بيست و ششم ژانويه 1959، ظهر، ساعت يک و چهل و شش دقيقه، برونو گرونينگ در کلينيک هنرـ طبق جواز فوت ـ در اثر سرطان، دار فانی را بدرود گفت.

علت فوت واقعاً سرطان بود؟ دکتر بلانگر بعد از دومين عمل جراحی گفت:

"تخريب صورت گرفته در تن برونو گرونينگ هولناک است، درون او گوئی کاملاً سوخته است. برای من معمائی شده است که او چگونه تمام اين وقت را زنده مانده است، بدون اينکه متحمل دردهای شديد و سنگينی گشته باشد."

برونو گرونينگ سالها پيش از آن گفته بود:

"هرگاه از عملکرد من پيشگيری شود، من دروناً خواهم سوخت."

يک ماه پس ازدرگذشت برونوگرونينگ، در بيست و ششم فوريه 1959، دکتر گروبون در نامه ای به همسراو، برداشت خود را از برونو گرونينگ چنين مينويسد:

" بايد اذعان بدارم، که او تکيه گاه بس محکم و والائی برای شما بود. من او را شخصيتی يافتم صديق، ، شجاع ، و بلند همت. [...] او طريق حضرت مسيح را دنبال ميکرد."

دکتر بلانگر در دسامبر سال 1974 ميلادی در نامه ای تحسين خود را نسبت به برونو گرونينگ چنين بيان ميدارد:

"برونو گرونينگ فردیشجاع و مشفق بود، انسانی بود والا و ارزشمند، او همواره در طريق خود پايدار بود، ياد بردباری و وقار او در قبال محنت و درد و مرگ، امروزه نيز هربار تحسين مرا بر ميانگيزد."

برونو گرونينگ

آرامگاه برونو گرونينگ در شهر ديلنبورگ، آلمان

خاکستر جسد برونو گرونينگ را در کرماتوريوم پاريس درجعبه ای نهاده و به آلمان آوردند و در قبرستان والدفريدهوف شهر دلينبورگ دفن کردند. دادگاه، بعلت فوت متهم، کار خود را منتفی اعلام نمود، و بدينسان هرگز حکم نهائی صادر نگشت.

"طبيب معجزه گر از هرفورد" که موجب شفای هزاران دردمند شده بود، در يکی از کوچه های فرعی پاريس بی کس و تنها جان به جان آفرين تسليم نمود. چرا بايد چنين ميشد؟ درد و رنجی که او کشيد چه مفهومی داشت؟ چرا او نتوانست خود را مدد نمايد؟

خانم گرته هويزلر در کتابی تحت عنوان " شفاء پذيری، حقيقتی است" مينويسد:

خانم گرته هويزلر، سرپرست مجمع دوستان برونو گرونينگ"برونو گرونينگ در مدت کوتاهی که به فعاليت علنی مشغول بود، بسی به مردم مدد رساند، و خوبی ها نمود. موهبت امدادگری و شفارسانی به او از بدو تولدش اعطأ شده بود. هر کجا که گذرش ميافتاد، چيزهای خارق العاده رخ ميداد، که از روی عقل قابل توضيح نبود. او در سال 1949 فعاليت خود را علنی نمود. سه ماه بعد از شفايابی های عظيم و انبوهی که در شهر هرفورد صورت پذيرفت، و نام او را چه در داخل و چه در خارج از آلمان زبانزد خاص و عام نمود، از ادامه شفارسانی ها جلوگيری بعمل آمد. او را تحت تعقيب قرار دادند، دنبالش نمودند، دادگاهی اش کردند، و ميخواستند به هر عنوانی که شده او را محکوم و مجازات نمايند. چرا؟ او به چه کسی ظلم و يا بدی کرده بود؟ به هيچ کس. برعکس، او با شفاعت ها و شفارسانی ها و عملکردهای خود، به هزاران فرد نيکی ها ئی نمود، که هيچ احدی قادر به انجام آن نبود. بدون ارتکاب گناهی، تصميم به محکوميت و مجازات او گرفته شده بود! او از سوی پروردگار دستور داشت، انسانها را ياری رسان باشد، ولی از اين عمل او با تمام امکانات پيشگيری ميشد.

اين راه صعب و مملو از شرارت ها و بدی ها و تلخی ها در کلينيک سرطان روهئنر پاريس پايان يافت. ، بخاطر پيشگيری از پخش سيلان شفاء در ميان توده های مردم، با تحمل دردهای شديد و طاقت فرسا، دروناً سوخت. با بهره جوئی از قوانين ساخته و پرداخته بشری در آلمان، قرار ممنوعيت فعاليت های او گذاشته شده بود. او را با بستن افتراها و اتهامات ناروا، مثل يک جنايتکار به دادگاه کشانيدند!

او آرام و با وقار، بدون اينکه حتی نزديکان او نيز خبر دار باشند، سوختگی های الم انگيز درونی را متحمل گشته بود. او اين دردهای نهانی را بی علت متحمل نگشته بود، بايستی چنين ميکرد! چرا که در غير اينصورت برايش مدد رسانی به انسانها ممکن نميشد."

خانم هويزلردر کتاب ديگری بنام " زندگی من بخاطر انسانهاست" مينويسد:

"بايستی در استفاده از کلمه > قربانی< بسيار مراقب باشيم. ولی البته، زمانی که برونو گرونينگ در پاريس فوت کرد، بايد اين حقيقت را پذيرفت، که او قربانی نادانی و سودجوئی انسانها گرديد."

تنها بدين طريق، تنها با فدا شدنش در اين راه بود که توانست گفته او جامعه عمل بخود بپوشد. و شاهد اين مُدعا شفايابی های مُستـَند بيشماری ست که مدام گزارش ميشود:

"آنزمانی که من دراين دنيای خاکی، ديگر در کالبد انسانی خود نباشم، يعنی هرگاه که من پيکر خود را بخاک سپرده باشم، آنزمان انسانها، در موقعيتی خواهند بود، که هر کسی شخصاً امکان دريافت و تجربه شفاء را در وجود خود خواهد داشت."