دوران آمادگی (1906-1948 ميلادی)

زمانی که در ارديبهشت ماه سال 1949، روزنامه ها به پخش خبر در مورد ظهور "طبيبی اعجاز گر" پرداختند، برونو گرونينگ مسير پُرباری از زندگی خاکی خويش را پشت سر نهاده بود، مسيری که با سنگهای سخت محروميتها مفروش گشته بود.

دوران کودکی و جوانی

برونو گرونينگ در سنين کودکیبرونو گرونينگ در سی و يکم ارديبهشت سال 1906 ميلادی در دانچيک اوليويا(لهستان) چشم به جهان گشود. او چهارمين فرزند از هفت فرزند آقای آگوست و خانم مارگاراته بود. والدينش در همان دوران طفوليت برونو، متوجه حالت استثنائی فرزند خود شده بودند. مثلاً هر گاه که پدرش آقای آگوست، غَرميده و غُرلندکنان به خانه ميآمد، صدای بلند و غريبی از اطاقی که برونو گرونينگ شيرخوارخوابيده بود بلند ميشد. وقتی که والدين با دلواپسی دراطاق را ميگشودند، سکوتی ژرف در اطاق حکمفرما بود، و برونو در گهواره اش آنها را با تبسمی نظاره ميکرد. بعد از آن حال پدرش تغيير می يآفت، داد و فرياد را کنار ميگذاشت و ساکت و آرام ميشد. اين چنين رخدادهای عجيب موجب آن شده بود، که والدين، خواهران و برادرانش، نسبت به او احساس غرابت بنمايند. از همان اوان کودکی برای او، محيط زندگيش غريبه جلوه ميکرد. برونوی کوچولو، دلخسته از سختدلی اطرافيان، در هر فرصتی که می يافت، رو به طبيعت مينهاد. او کشش عجيبی به حيوانات و نباتات پيدا کرده بود، و در ميان آنها احساس آرامش مينمود. او غالب اوقات، ساعتها در جنگلی که در نزديکی خانه شان بود، بسر ميبرد. برونو گرونينگ در مورد عُزلت های دوران کودکی خود در جنگل چنين ميگويد:

" در آنجا نزديکی خاصی به خدا داشتم. من حضور خدا را در هر بوته ای، در هر درختی، درهر حيوان، و حتی در هر سنگی، درمييافتم. بدون اينکه زمان را حس بکنم ، ميتوانستم ساعتها در هر نقطه ای از جنگل تأمل نموده و در بحر خلقت الهی غوطه ور گردم. و حيات درونی(نهاد) من تا بيکرانها گسترش مييافت."

او هرگز با کسی گلاويز نميشد، و در کشمکش ها، دعوا و مرافعه های بچه ها شرکت نمی نمود، لذا بدين خاطر، اغلب اوقات مورد استهزا و شماتت قرار ميگرفت، و يا حتی بخاطر دارا بودن اين طينت خاص و غيرمعمول، کتک هم ميخورد، ولی باز هم، دست بر روی کسی بلند نميکرد.

بمرور، ويژگی خاص برونو که بعدها او را به لقب " طبيب معجزه گر" مُسمّی ساخت، بيشتر و بيشتر جلوه گر ميگشت. در پيش او انسان ها و حيوانات سلامتی خود را باز می يافتند. در جنگ جهانی اول، در هر فرصتی که مييافت به مريضخانه های صحرائی، سر زده، و هر بار مورد استقبال قرار ميگرفت. سربازان مريض و زخمی در کنار او احساس آرامش ميکردند، و حتی بعضی از آنها، سلامتی خود را دوباره باز می يافتند. همسايگان و اهل محل، در مواقع بيماری، ازمادر برونو خواهش ميکردند که اورا با خودش به خانه آنها بيآورد. اهل فاميل و آشنايان همواره از اين استعداد خارق العاده برونوی کوچلو مستفيض ميشدند.

برونو گرونينگ در خاطرات خود در اين مورد چنين مينويسد: " حتی در دوران خردسالی، افراد بيمار، در اثر حضورمن، بهبودی خود را باز می يافتند. و هر گاه داد وبيداد و مرافعه ای رخ ميداد، مردم، چه خُرد و چه بزرگ، با شنيدن کلمات من از دعوا و مرافعه دست برداشته، و ساکت و آرام ميشدند. من در کوچکی متوجه شده بودم که حيوانات وحشی گريزپا، و يا خطرناک، از من نمی رَمَند، بلکه کرنش کرده، و رام ميگردند. از اين نظر بين من و ديگر اعضاء خانواده رابطه غريبی حکمفرما بود. بدين خاطر سعی داشتم که در اولين فرصت، زندگی مستقلی برای خود درست کرده، و از محيط پر از سؤتفاهمات خانوادگی بيرون بيايم

سالهای آمادگی

برونو گرونينگ در دوران کارگریاو بعد از اتمام کلاس پنجم ابتدائی، در يک مدرسه بازرگانی اسم نويسی کرد. ولی دو سال و نيم بعد، آن مدرسه را، بنا به درخواست پدرش ترک نمود. پدرش استادکارامور بنّائی بود و مُصرّاً ميخواست که برونو گرونينگ نيز در يکی از بخشهای امورساختمانی دوره ببيند. لذا برای او جائی برای آموختن رشته نجاری ساختمان دست و پا نمود. ولی برونو اين بار نيز موفق به اتمام دوره آموزشی نشد. تلاطمات و بحران اقصادی بعد از جنگ جهانی، مجال اين کار را به او نداد. سه ماه قبل از خاتمه دوره نجاری، شرکتی که برونو در آنجا مشغول فراگيری اين فن بود، بعلت کسادی کار اعلام ورشکستگی نمود. بعد از آن، برونو گرونينگ در جهت امرار معاش، دست به کارهای مختلفی زد. او حدود دو سال نجارخانه ای را اداره ميکرد، سپس بعنوان کارگر کارخانه، و عمله مشغول بکار بود، مدتی نيز بعنوان تلگرافچی و مونتاژکار برق ضعيف، کار ميکرد.

آقای اگون آرتور شميت در خاطرات خود از اين دوران چنين مينويسد:

" در گزارشاتی که از همکاران مختلف او بدست من رسيده، چنين منعکس است که برونو در انجام کارهای محوله قابليت خاصی از خود نشان ميداد، هر چيزی را به راحتی تعمير مينمود، ميخواست ساعت باشد، و يا راديو و يا فلزکاری. بخصوص درساحه تکنيکی و فنی استعداد خاصی از خود بروز ميداد. او از انجام کارهای سنگين، مانند باراندازی در اسکله و نظاير آن نيز ابائی نداشت، و گوئی او ميبايست با گذار از اين همه پيچ و خم ها، با شرايط مختلف کاری و اجتمائی آشنائی يافته و جهت امور والائی آماده گردد. يک ضرب المثل کهن چينی ميگويد: " کسی که هرگز از منجلابی نگذشته باشد، قادر به گام نهادن به ساحت پاک الهيات نخواهد بود." گزارشات فراوانی از همکاران برونو گرونينگ گردآوری شده. در گزارشاتی که چندی پيش بدست من رسيد، يکی از همکاران قبلی او مينويسد که بمدت يکسال با برونو همکار بوده است، و برونو بعنوان بهترين همکار، و بعنوان يک فرد صادق و وارسته، هميشه درخاطر او زنده خواهد ماند."

او در سن بيست و يکسالگی ازدواج نمود. همسر او هرگز تفاهمی نسبت به برونو نشان نميداد. همسرش همواره سعی ميکرد که برونو را در تنگنای محضورات خانوادگی قرار بدهد، و اشتياقی به شفايابی ها نشان نميداد، و آن را حاصل وهم و خيال تلقی کرده و بی اساس ميپنداشت. هر دو پسر برونو، متولد سالهای 1931 و 1939 ميلادی، در سن نه سالگی بدرود حيات گفتند. همسر برونو، خانم گِرترود، با وجود شفايابی تعداد کثيری از مردم، به قدرت شفارسانی شوهرش و به کرامت اعطا شده به او، اعتقاد نداشت. او فقط به پزشکان مکتب ديده اعتماد ميکرد، و بچه ها را نيز مآلاً، و منحصراً تحت معالجه و درمان پزشکان قرار داده بود. و اما مساعی پزشکان بی نتيجه ماند، و فوت هر دو کودک در بيمارستان بود، هارالد در سال 1939 در دانچيگ(لهستان) و گونتر در سال 1349 در ديلنبورگ (آلمان). سالها بعد نيزهر گاه اين خاطرات تلخ بياد برونو ميافتاد، و از فرزندانش صحبت مينمود، اشک در چشمهايش حلقه ميزد.

چنين مُقـدّر شده بود، که او هر دو جنگ جهانی را از نزديک ببيند، و تمامی ناملايمات و تجربه های تلخ را از سر بگذراند، تا اينکه تصوری عينی از زندگی انسانها بدست آورده و احساس عميقتری را نسبت به دردمندان در خود به پروراند.

او در جنگ جهانی دوم، در سال 1943 ميلادی به خدمت سربازی احضار شد. اظهارات برونو گرونينگ مبنی بر اينکه او هرگز بسوی کسی تيری خالی نخواهد کرد، باعث در گيری او با مسئولان امور گرديد، و کم مانده بود که کار به دادگاه نظامی بکشد. او به جبهه فرستاده شد. در جبهه روسيه بعد از زخمی شدن، باسارت درآمد، و بعد از بازگشت از اسارت، بهمراه ديگر آلمانی های لهستانی در سال 1945 ميلادی از آن کشور اخراج گرديد، و جزو آوارگان جنگی، به آلمان آمده، و در غرب آن کشور سکنی گزيد.

در دوران جنگ نيز آروزی کمک به همنوع رهنمود او در زندگی روزمره اش بود. حتی در جبهه نيز از هر فرصتی جهت ياری به همقطاران سرباز خود و همچنين به افراد غيرنظامی استفاده مينمود.

در يک دهکده روسی، برای ساکنان آن که بخاطر قحطی در حال تلف شدن بودند، امکان استفاده از ذخيره های غذائی ارتش را فراهم آورد. در دوران اسارت، بعد از تلاش های زياد موفق به دريافت تن پوش های بهتری به همبندان خود گرديد. او موجب شفای تعداد کثيری از افراد که بعلت کمبود ويتامين و مواد پروتئينی بيمار گشته بودند، گرديد. او در جبهه های جنگ خانمانسوز، بسوی کسی تير خالی نکرد، بلکه برعکس باعث نجات و شفاء تعداد کثيری از همنوعان خود گرديد.

در دسامبر سال 1945، بعد از بازگشت از اسارت، در شهر ديلنبورگ(آلمان) زندگی نوينی را پايه نهاده، و بعد از جابجا شدن در آن شهر، خانواده خود را نيز بدان شهر آورد. اما بعد از فوت دومين پسرش، عِنادورزی های همسرش، و سعی او در تخطئه فعاليت های شفارسانی برونو گرونينگ، باعث جدائی آن دو از هم گرديد. برونو گرونينگ با کرامات و نيروی شفائی که به او اعطا شده بود، خود را موظف ميديد، همه امکانات خود را در امر مدد رسانی و خدمت به همنوعان خود بکار گيرد. او ميگفت: " من متعلق به فرد و يا افرادخاصی نيستم، بلکه تعلق من به بشريت است.

در اوايل سال 1949، راه برونو به منطقه رور(آلمان) افتاد. بمرور، گزارشات و تعريفهای افرادی که توسط برونو گرونينگ شفا يافته بودند، موجب توجه بيشتر مردم نسبت او ميگرديد. او مرتباً در راه بود و هرجا که بيماری بود و از او طلب استمداد ميشد، حاضر ميگشت. در اين زمان، فعاليتهای او طيف محدودی را در بر ميگرفت، تا اينکه در مارس سال 1949، مهندسی از شهر هرفورد، از او دعوت و خواهش نمود، تا پسر بيمار او را نيزعيادت نمايد.