مصاحبه با همعصران برونو گرونينگمصاحبه با آقای ح. اشتويرشفاء در فاصله بسيار کوتاه. آقای اشتوير بعد از دريافت ورقه آلومينيومی گلوله شده از دست برونو گرونينگ، از عذاب و دردی که بر اثر انفجار مين در جنگ، بر اوعارض شده بود، خلاصی يافت. مصاحبه با آقای ا. زوفرتشفاء يابی از تنگی نفس(آسم) در منزل شخصی. برونو گرونينگ تمامی آلام بيمار را در تن خود حس نموده، و دانش و توانائی معنوی خود را بروز ميدهد. مصاحبه با خانم ل. شلوتر، در ميدان ويلهلم، هرفوردعليلان قادر به رفتن ميشوند، نابينايان نور ديده خود را باز می يآبند- کودکی ناشنوا، قادر به شنيدن ميشود. مصاحبه با خانم لوشک، هرفورد.کودکی شاهد ميگردد، که چگونه خانم عليلی با گريه های شکر و شادی از صندلی چرخدار بلند ميشود. گزارش يک شاهد ديگردو شفای آنی:
مصاحبه باخانم هينچعنايت و رحمت آشکار الهی در ترابرهوف. مصاحبه با آقای گ. کالچبرونو گرونينگ به زنی گفت: "برخيز و قدم بردار..."، و آن زن بعد از بيست سال زمينگيری، از صندلی چرخدار بلند شده، و راه رفت. مصاحبه با خانم گ. کلاوزن" به ناگاه کششی در عضلات دستم احساس کردم، و بعد از آن درد از دست هايم زايل شد." مصاحبه با آقای ه. اشتويرربرونو گرونينگ، اغلب اوقات با قطار در راه بود، د ريکی از اين سفرها، ماجرای زيرين پيش ميآيد.
من در روزنامه ها، ازعملکردهای برونو گرونينگ، و ياری های او به مستمندان، و استمدادجويان، خوانده بودم. برونو گرونينگ دُرُست در سمت مقابل من، از قطار سيرالسير بيرون را تماشا ميکرد. من پيش رفته، و از برونو گرونينگ تقاضا نمودم که به من کمک کند، زيرا دردها خيلی آزارم ميداد. برونو گرونينگ به کوپه خود رفت، و بعد از مدت کوتاهی برگشته، و يک ورق نازک آلومينيومی گلوله شده را از پنجره به من داد و گفت که آنرا به آنجاهائی که درد ميکردند، نهاده و دعا بکنم. پس از آن قطار به حرکت خود ادامه داد. علت دردها، زخمهائی بودند که من در اثر انفجار مين در جنگ جهانی دوم، برداشته بودم. من در اين سانحه چشم راست و يکی از دستهايم را از دست داده بودم. من به توصيه برونو گرونينگ عمل نموده، و فوری گلوله آلومينيومی را روی جاهائی که درد ميکردند، نهادم. در مدت بسيار کوتاهی، دردها زايل شدند. از همان لحظه اوّل آقای گرونينگ، تأثير بسيار شگرفی در من نهاد. احساس من اين بود که او کسی ست که واقعاً قادر به مدد و دستگيری ست. او از من بخاطر اين کار و گلوله ای که بمن داد، پولی نخواست. کمک رسانی او از روی انسانيت بود و بی شائبه." مصاحبه با خانم اِ. سوفِرتيکی از همسايگانمان مرا با آقای گرونينگ در شهر مونيخ آشنا نمود. همسايه ما از تنگی نفس سختی که بالغ بر چهارده سال دامن گير من گشته بود و اغلب توان زندگی را ازمن سلب ميکرد با اطلاع بود. در آنجا از من با خوشروئی ومهربانی استقبال و پذيرائی شد. برونو گرونينگ پشت يک ميز تحرير نشسته بود، ومن بدون اينکه دست ها و پاها را روی هم انداخته باشم، در طرف مقابل ميز نشسته بودم. برونو گرونينگ از من تقاضا کرد که آرام و عميق تنفس نمايم. ما هردو به بدين حالت به تنفس کردن ادامه داديم. اين حالت برايم مضحک و خنده دار ميآمد. دم باز دم، دم باز دم. ولی در يک آن پاهايم داغ شدند. آقای گرونينگ از عمل موفقيت آميزی که من پشت سر داشتم سخن راند. قبلاً هيچ حرفی در اين باره گفته نشده بود. او به من گفت که همه اين ها را در وجود خود احساس کرده و کسب اطلاع می نمايد. او از بيماری يرقان( بيماری زردی) اطلاع داشت، و ميدانست که من شب ها مجبور به دستشوئی رفتن بودم و روزهای متمادی ساعت ها در دستشوئی محبوس ميشدم. آقای گرونينگ از همه چيز خبر داشت. بعد از آن، تصورات مضحکه آميز از سرم سترده شد. او از من خواست که به تنفس آرام و عميق ادامه بدهم. سپس حالم در يک لحظه بشدت گرفته شد. من احساس ميکردم که سخره ای را بر روی سينه ام نهاده اند. آقای گرونينگ نيز عين من بلند نفس ميکشيد. کم مانده بود که خفه شوم، که ناگاه احساس کردم که نوعی انرژی از فرق سرم به طرف شکم، و از آنجا بسمت پاها به جريان افتاد. بعداز آن من قادر به تنفس راحت و معمولی گشتم. شب آن روز من چنان راحت و آسوده خوابيده بودم که شوهرم مرا از خواب بيدار کرد. او می خواست که از زنده بودن من مطمئن شود. قبل ها من اکثر اوقات، بعوض دراز کشيدن، در روی رختخواب نشسته ميماندم، و صدای نفس هايم چنان بود که گوئی لکوموتيو گازوئيلی وارد ايستگاه مرکزی راه آهن مونيخ ميگردد. در آن ملاقات من آقای برونو گرونينگ را در يک حالت روحانی يافتم. در من پيوندی درونی نسبت به او به وجود آمد. برونو گروونينگ سه ورقه کوچک آلومنيومی به من داد و گفت که اين ها را بر روی سينه و شکم خود قرار به دهم. او گفت که اين ها باعث راحتی بيشتر من در تنفس کردن خواهد بود. من نيز به همان طريق عمل نمودم. من از آن تاريخ به بعد از حملات آسمی و تنگی نفس در امان بوده ام. مصاحبه با خانم ل. شلوتر، هرفورد، ميدان ويلهلمهرفورد مکانی است که در آنجا عملکردهای برونو گرونينگ در سطح وسيعی شروع گرديد. خبرنگاران نشريات مختلف نيز در اين رويدادها حضور داشتند. هزاران نفر جهت دريافت کمک و شفاء از اقصأ نقاط بدانجا روی آور شده بودند. خانم شلوتر نيز بهمراه مادر شوهر نابينايش در آنجا حضور يافته بود. مادر شوهر خانم شلوتر سوای نابينائی، چنان نحيف گشته بود که به تنهائی حتی قادر به انجام کارهای ضروی و اوليه، مثل دستشوئی رفتن و يا تعويض لباس و غيره نبود. خانم شلوتر چنين گزارش ميدهد: " من در يک نشريه از شفايابی ها اطلاع حاصل کردم. در آن نشريه عکس هائی نيز از رخدادهای هرفورد چاپ شده بود. من بخودم گفتم: تو بايد با مادر شوهرت بدانجا بروی! ما همراه جماعت تنگ هم در ميدان ويلهلم، جلو ساختمان شماره 7 ايستاده بوديم. در سمت راست ما حدود سی شخص عليل در صندلی های چرخدار به انتظار نشسته بودند. ما همه صبورانه انتظار ميکشيديم، ما مرتباً به ايوانی که قرار بود برونو در آنجا برای مردم سخن گفته و شفاعت نمايد، چشم دوخته بوديم. شب ديروقت کسی در بالکن ظاهر شده و ما را تسلی داده و گفت که نا اميد نگرديم، صبر داشته باشيم، برونو گرونينگ در حال حاضر در يک منطقه ديگر در آلمان در حال شفاء رسانی است، و در اولين فرصت به هرفورد خواهد آمد. بدين سان، ما سه روز منتظر مانديم. يکهو متوجه برونو گرونينگ شده و همه مان خوشحال گشتيم. برونو شروع به موعظه نمود و گفت که بزرگترين طبيب بشر خداست. او سپس از معلولين خواست که از صندلی های خود بلند شوند، و به آنها ميگفت: شما الاً قادر به راه رفتن هستيد برخيزيد! ولی هيچ يک از آنها از جای خود تکان نخورد. دوباره برونو گرونينگ به آنها پشت گرمی داد و به اعتقاد و اعتماد به خدا دعوت کرد و گفت: ايمان داشته باشيد باور نمائيد، شفايابی خود را به پذيريد و بلند شويد!" پس از آن عليلان يکی بعد از ديگری از جای خود برخاستند. آنها قادر به راه رفتن بودند. ما همه هاج و واج مانده بوديم. مردم از ديدن اين صحنه به گريه افتاده بودند. پس از آن، برونو گرونينگ از نابينان و ناشنوايان درخواست نمود که جلو در ورودی ساختمان بيآيند. من نيز با مادرشوهرم جلو در رفتيم. برونو گرونينگ با مادرشوهرم کوتاه صحبت نمود. درآنجا برونو گرونينگ کودک گنگی را که حدوداً دوساله بود از بغل مادرش گرفته و با نوازش، شروع به صحبت با او نمود. سپس دياپوزانی را بغل گوش کودک به صدا در آورد. کودک فوری سرش را به آن سوی چرخانيد. به وضوح معلوم بود که کودک شفا يافته است. کودک نابينائی نيز بينا شد. اين ها تکان دهنده ترين صحنه هائی بودند که من در طول عمر خود شاهد بوده ام. بعداز آن ما بخانه برگشتيم. مادرشوهر من به آن حدی بينائی خود را باز يافت که بعد از آن ديدار ميتوانست به تنهائی و بدون کمک ديگران در خانه راه برود. وضع جسمی و عمومی او نيز بهتر گرديد، به طوری که در مورد انجام امور اوليه مثل توالت رفتن و يا لباس پوشيدن محتاج به کمک ديگران نبود. برونو گرونينگ مثل يک فرد معمولی لباس ساده ای بتن داشت. ولی در رُخسار او مهر و محبتی متجلی بود، که من نظير آن را هرگز نديده بودم. آدم ميتوانست به راحتی به او اعتماد نمايد. تجلی او گوياتر از هزاران گفته بود. مصاحبه با خانم لوشک، هرفوردمن در آن سالها در هرفورد زندگی ميکردم. اتفاقاً روزی من و مادرم به ميدان ويلهلم رفتيم. ميدان هرفورد از جمعيت موج ميزد. برونو گرونينگ در باکن ساختمان شماره 7 ايستاده بود و در حال نطق کردن بود. ما چند لحظه در آنجا توقف کرده، و کنجکاو و حيرت زده به دور و بر خود نگاه کرديم. ما شاهد زنی بوديم که گريه کنان از صندلی چرخدار خود بلند شد و شروع به راه رفتن نمود. بعضی ديگر از کاهش دردهای خود سخن ميگفتند. من خيلی علاقه داشتم که مدتی در آنجا بمانم، ولی مادرم اصرار داشت که به راه خود ادامه بدهيم، و من از اين تعجيل او بسيار متأسف بودم. اين ماجرا خاطره ای ماندگار در زندگی من گرديد. گزارش يک شاهد ديگردر آن فاصله زمانی که انسان های طالب شفاء و ياری، در ميدان ويلهلم انتظار برونو گرونينگ را می کشيدند، در جائی ديگر صحنه¬های زيرين در حال وقوع بودند: پزشکان از مُداوای مادر خانمی که شاهد و گزارشگر جريان است، نا اميد شده بودند. شش هفته بود که مادر ايشان قادر به توالت رفتن نشده بود. تمامی مساعی پزشکی، مانند تنقيه، داروهای ملين و غيره بی تأثير مانده بود. علاوه بر آن مادر ايشان دچار انعقاد خون وتنگی عروق (واريس) گشته بود. گزارش شاهد: " برايمان ، يعنی تمامی اعضاء خانواده، نائی نمانده بود. ما مثل يک انسان در حال غرق شدن به هر سوئی و به هر چوبکی دست دراز ميکرديم. در اين اوضاع و احوال خبر يافتيم که برونو گرونينگ در شهر هرفورد پيش يک مريض رفته است. من با شنيدن اين خبر به سوی آن آدرس به راه افتادم. در آن خانه بغير از من حدود بيست نفر ديگر نيز جهت کسب مدد و شفاء، حضور داشتند. موقع سلام، برونو گرونينگ به من گفت: " برويد به آشپزخانه. من امشب جهت ديدن مادرتان با شماخواهم آمد." اينکه او از کجا ميدانست که من بخاطرمادرم پيش او آمده بودم، برايم نامعلوم بود. من به او کلمه ای در اين مورد نگفته بودم. من در حين انتظار در آشپزخانه، شاهد رخداد ذيلی بودم: مادری با بچه اش وارد شد. بچه شديداً مبتلأ به سياه سُرفه بود. ما سرفه های سخت و دلخراش بچه را قبلاً از فاصله دوری شنيده بوديم. بچه را با مادرش به آشپزخانه راهنمائی کردند. برونو گرونينگ بامهربانی دست به موهای بچه کشيده و او را نوازش نمود. سپس روی خود را به مادر بچه نموده و گفت: " مراقب بچه تان باشيد، زيرا او در يک ربع آينده خلط زرد استفراغ خواهد نمود. بعد از آن، برونو گرونينگ دوباره پيش ديگر مريضان رفت. يکهو حالت استفراغ به بچه دست داد. من به سرعت بچه را گرفته و فقط توانستم بموقع دهن بچه را بالای سطل ذغالی که در آنجا بود بگيرم. بچه شروع به استفراغ کرد. من در عمرم چنين استفراغی نديده ام. بعد از آن برونو گرونينگ به مادر بچه گفت: بچه سالم سالم است..." آن خانم از آنجا رفت و دخترش ديگر سرفه نمی کرد. درست نصف شب شده بود که ما به بسوی شهر بيله فلد براه افتاديم. در طول راه برونو گرونينگ بمن گفت که نبايد در مورد مادرم غصه بخورم، زيرا که نيروی شفاء از سوی خدا است. انسان بايد به خدا و خوبی او ايمان داشته باشد. برونو گرونينگ در ضمن گفت که او در حين سفر، خود را با احوال مادرم مشغول ميدارد، و از طريق روحی و معنوی با مادرم ارتباط برقرار می نمايد. هنگامی که ما وارد اطاق خواب مادرم شديم، برونو گرونينگ کنار تختخواب مادرم نشست. من با خوشحالی متوجه برطرف شدن تيرگی چشمهای مادرم گشتم. ولی شکم مادرم هنوز مثل بشکه ای می نمود. برونو گرونينگ شروع به صحبت با مادرم نمود، و من شاهد بازگشت فرح زندگی در وجود مادرم بودم. او به گفته های برونو گرونينگ با خلوص نيت گوش داده و آنها را باور می داشت. برونو گرونينگ برای مادرم يک ليوان آب خواست و گفت که اين برای مادرم نافع خواهد بود. من فوراً به حياط رفته و آب تازه پمپ کرده و پيش مادرم آوردم، ومادرم آن آب را نوشيد. بعد آن برونو گرونينگ روی خود را بسوی پدرم نمود و گفت: " شما اگر به توالت و ادرار همسرتان دقت کنيد خواهيد ديد که چقدر اشغال و سموم از تن خانمتان دفع ميگردد." پدرم از برونو گرونينگ پرسيد که او جهت حق الزحمة چه مبلغی را بايد به برونو گرونينگ به پردازد. برونو گرونينگ در جواب چنين گفت: " ماهمه بايستی شکر گزار پروردگارمان باشيم، شما کافی ست که در نامه تشکرآميزی، از آنچه که ديده ايد گزارش نمائيد." روز بعد شکم مادرم شروع به کار کرد. پدرم می گفت که مادرم هفت بار به توالت رفت و هر بار توی توالت فرنگی پر شده بود. دو روز بعد مادرم از رختخواب بلند شد. مادرم سلامتی کامل خود را بازیافته بود. واريس ها و زخم مزمنی نيز که در پايش بود همه برطرف شده بودند. پزشک معالج، بعداز ديدن مادرم، هاج و واج مانده و گنگ گشته بود. اين اتفاق در تمامی دهکده مان سر زبان ها بود. در آن لحظه ای که من به چشمهای برونو گرونينگ نگريستم، متوجه شدم که روبروی من شخص با ايمانی ايستاده است. رخسار او جلوه ويژه ای داشت. قبل از اين اگر کسی برايم چنين ماجرائی را تعريف می نمود، من به عقل او شک می کردم. انسان بايد اول چنين موردی را شاهد باشد، تا بتواند باور نمايد. اين ماجرا بعنوان يک رخداد استثنائی در خاطرم حک شد." مصاحبه با شاهد عينی خانم هينچمن از يکی از آشنايان از عملکردهای برونو گرونينگ در محل ترابرهوف اطلاع يافته، و تصميم گرفتم، به آنجا رفته و مدت دو روز در آنجا باشم. موقع ورود من، بين ده الی بيست هزار نفر در آنجا جمع بودند. از برونو گرونينگ خبری نبود و ما ساعت ها در انتظار او بسر برديم. برونو گرونينگ بعد از مدتی بدانجا رسيده، به بالکن رفت و شروع به گفتار نمود. من جريانی مثل جريان ضعيف برق و همچنين لرزش و خارشی در تمام تنم احساس ميکردم. افراد ديگری نيز شروع به تکان دادن خود نمودند، تکان خوردن اعضاء بدن بعضی ها بوضوح مشاهده ميشد. من اگر خود شاهد آن نمی شدم، باورش برايم غير ممکن بود. بعضی ار حاضران شروع به فرياد نمودند. يکی ميگفت: " من ديگر به چوب زير بغل احتياجی ندارم." آن ديگری فرياد ميکرد: " من قادر به راه رفتن هستم". ما همه تنگ هم ايستاده بوديم و جای تکان خوردن نبود. با وجود اين من راهی برای خود باز کرده و به سمت جلو رفتم، زيرا خيلی علاقه به ديدن هر چه بيشتر رخدادها را داشتم. مددکاران صليب سرخ سعی داشتند مردی را که بر روی برانکار چوبی بسيار محقری خوابيده بود بلند نمايند. او دست هايش را بسمت بالا گرفته بود و سرتاپايش غرق عرق بود. من از آن شخص علت عليلی اش را پرسيدم. او گفت "از آسيب ديدگان دوران جنگ جهانی هستم." بعد از مدتی او را ديدم که سالم از جای خود برخاست. بعداً من پيرمردی را ديدم که در حال گريه بود. او با نوه هشت ساله اش به آنجا آمده بود. نوه او قبلاً قادر به راه رفتن نبود. افراد فاميل او را بر روی يک برانکار چوبی ای که خود ساخته بودند، بدانجا، پيش برونو گرونينگ آورده بودند. پير مرد حين توصيف شفايابی نوه¬اش بمن، مرتب گريه ميکرد. يک مرد ديگر را ديدم که از روی نرده ها ميپريد. من به او گفتم: " مثل اينکه شما محيط را عوضی گرفته ايد." او در جوابم گفت: "من تا روز يکشنبه قبل عليل بودم و با چوب زير بغل راه ميرفتم." پنج روز بعدش داشت از روی نرده ها ميپريد. در قيافه اش سعادت و نيک بختی موج ميزد. او برگه عکس دار "عليلی جنگ" خود را نيز بمن نشان داد. همچنين من در آنجا مرد مُسنی را ديدم که بر روی صندلی چرخدار نشسته بود. او سلامت بازيافته خود را دوباره باخته بود. بعضی ها به او القاء کرده بودند که شفايابی هائی که توسط برونو گرونطنگ بوقوع می پيوندند، پايدار نيستند. او باورش شده بود و دوباره زمين گير گشته بود. آنجا هر روز و هر شب ازدحام بود. تمام مدتی که من در ترابرهوف بودم، هرگز احساس گرسنگی نکردم. هيچ کس ناراحت و عصبی نبود. همه با اعتقاد و به اميد دريافت شفاء، درآنجا جمع آمده بودند. زمانی که من عليلان ومريضانی را که روی تخته های چوبی دراز کشيده ، و يا با چوب های زير بغل به انتظار ايستاده بودند، مشاهده کردم، بسيار متأثر گشتم، مدتی زبانم بسته بود و قدرت نگاه کردن بسوی آنها را نداشتم. من معتقدم که برونو گرونينگ بستگی خاصی به خدا داشت. افسوس که نتواستم برونو گرونينگ را بيشتر ملاقات بکنم. امروزه نيز به دفعات به ياد آن روزها می افتم. مصاحبه با شاهد عينی آقای گ. کالچمادر همکار من بيست و پنج سال بود که زمين گير شده بود. روزی صحبت از برونو گرونينگ به ميان آمد، من گفتم: "سعی کنيد او را يک بار به اينجا بيآوريد..." به نظرم سال 1335 بود. آنها با برونو گرونينگ تماس گرفتند، و او وعده داد که در قبل از ظهر روز موعود از آنها ديدار کند. قبل از آمدن برونو گرونينگ، گروهی از دوستان وافراد فاميل نيز از روی کنجکاوی در آن خانه جمع آمده بودند. بعد از آمدن برونو گرونينگ، مادر همکارم را از رختخواب بلند نموده و در اطاق نشيمن مقابل برونو گرونينگ در صندلی چرخدار نشاندند. طبق خواسته برونو گرونينگ همه مان اطاق را ترک نموديم. تنها مادر همکارم و برونو گرونينگ در اطاق ماندند. ما همه هيجان زده پشت در اطاق ايستاده بوديم و سعی ميکرديم که چيزی از آنچه که در اطاق رخ ميداد دستگيرمان بشود. نا گاه صدای برونو گرونينگ را شنيديم که می گفت: "بلند شو و راه برو..." من قسم می خورم که آن خانم پير قبلاً حتی قادر به برداشتن يک قدم هم نبود. ما بعد از شنيدن اين حرف ديگر نتوانستيم جلو خود را نگه بداريم، در را گشوده و شاهد راه رفتن پير زن شديم. خانم همکار من خواست که دست مادر شوهرش را بگيرد و او را در راه رفتن ياری دهد. برونو گرونينگ از اين کار جلو گيری کرده و گفت که آن خانم به تنهائی قادر به راه رفتن ميباشد. آن خانم واقعاً بلند شده و راه می رفت، بدون هيچ کمک و وسيله ای. ما همه از ديدن اين صحنه متأثر شده و چشمانمان پر از اشک گشته بود. اين برايمان قابل درک نبود، ولی ما آن را به چشم خود ديديم و تجربه کرديم. برونو گرونينگ نه دستی به آن خانم زده بود و نه هيپنوتيزمش کرده بود. او تنها به آن مادر پير نگريسته و گفته بود: "بلند شو و راه برو..." و به اين سادگی آن مادر پير شروع به راه رفتن نموده بود. من آن وقت ها فکر می کردم: "آطا خدا واقعاً وجود دارد؟" در آن اطاق کسی نبود که از خوشحالی گريه نکند. رخدادی بس متأثر کننده بود. برونو گرونينگ ادامتاً به آن خانم گفت: "شما ديگر قادر به رافتن هستيد." همه در آن محله از مادر پير همکارم و از شفايابی او سخن می گفتند. حادثه بس شگفت انگيزی بود. همه محل به سرعت از اين ماجرا خبر يافته بودند. طولی نکشيد که بيش از دويست نفر از هم محلی ها به سراغ ماد رپير آمدند، و او در بيرون خانه، در خيابان شروع به بالا و پائين رفتن نمود. برونو گرونينگ هيچ حق الزحمه¬ای مطالبه نکرد. من از او فقط خوبی ديدم، سيمای او تجلی ويژه ای داشت. شفايابی مادر پير همکارم پايدار ماند. مصاحبه با شاهد عينی خانم گ. کلاوزندر سال های پنجاه ميلادی من در منطقه پايگاه هوائی در اؤترزن زندگی ميکردم. روزی برونو گرونطنگ از جلو پنجره ما رد شد، بچه ها مرا از آن امر با خبر نمودند. ما آقای گرونينگ را از طريق روزنامه می شناختيم. در آن لحظه که من آقای گرونينگ را از پنجره ديدم، با خودم گفتم که: "او کجا ميخواهد برود؟" وقتی که متوجه شدم که او به خانه همسايه مان وارد شد، من هم پشت سر او رفته و در زدم. من اطلاع يافتم که همسايه من خواهر برونو گرونينگ است. مرا به آشپزخانه راهنمائی کرده و سر ميز آشپزخانه روبروی برونو گرونينگ جا دادند. در قسمت پهن ميز خواهر برونو گرونينگ، بين من و اودر صندلی نشست. برونو گرونينگ از من خواست که راحت به نشينم، و دست و پاهايم را روی همديگر نياندازم، و به آنچه که بعد از آن در وجودم خواهد گذشت دقت کنم. او گفت: "از انرژی يی که جاری ست، هر قدر که می توانيد، برگيريد!" من به يک باره و با تعجب متوجه شدم، نسيمی در دست های من می وزد، و يا گوئی کسی در دستهايم فوت می کند. او البته در آن سر ميز آرام نشسته بود. قسم می خورم که اين چنين بود. سپس و به ناگاه خواهر برونو گرونينگ احساس درد شديدی در پاهای خود نموده و شروع به آوا آوا کردن نمود. من در آن حال به فکرم خطور کرد: "اين دردها، دردهائی هستند که مرا هميشه عذاب داده اند." من سال ها بود احساس ميکردم، پاهايم از آن من نيستند، و گوئی آنها را به تن من چسبانده و وصل نموده اند. تمامی کوشش¬های پزشکان جهت رفع اين وضع بی ثمر مانده بود. من با صدای بلند گفتم: اين دردها، دردهای من هستند، من هميشه اين دردها را دارم." برونو گرونينگ در جوابم فقط گفت: " داشتيد!" در اين لحظه درد های خواهرش پايان يافت، و من احساس کردم که پاهايم دوباره حالت کاملاً طبيعی خود را دارا شده اند. من از آن وضع خلاص شده بودم، ديگر دردی نداشتم، و پاهايم دوباره به من تعلق داشتند، و از آن تاريخ من ديگر نلنگيده¬ام. من سالم گشته بودم و سالم نيز مانده¬ام. برونو گرونينگ از من پولی نخواست، بلکه برعکس به من يک ورقه آلومينيومی را که بر روی آن نوشته شده بود " رحمت و برکت خدا هميشه با شما باد" بمن هديه داد. این ملاقات بيش از نيم ساعت طول نکشيد، و من کلاملاً سالم وسلامت به آپارتمانمان برگشتم. |